عروسی
ساعت ۱٢:٥٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٧/۱  

تا بحال فکر میکردم فقط عروسی فقط در میان لر ها صفا و صمیمیت دارد تا اینکه چند روز پیش به عروسی یکی از دوستان در اسلام آباد رفتیم .

از اراک به سوی اسلام اباد واقع در استان کرمانشاه حرکت کردیم تا به عروسی یکی از دوستان برویم . بعداز چهار ساعت به انجا رسیدیم و مارا به خانه باغی که محل برگزاری مراسم شادی بود راهنمایی کردند .

تقریبا هیچکی نبود بجز چند پیر مرد .کم کم نفرات امدند و مراسم شروع شد و رقص کردی که فقط در فیلم دیده بودم .

خیلی با حال بود زن و مرد با هم و دست توی دست رقص کردی با ظرافت های خودش و ریتم های ارکستکه عوض میشد نحوه رقص هم عوض میشد وخیلی صحنه های دیگر که قابل بیان نیستند .   



 
تولد
ساعت ۸:۱٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۳/۱۳  

Happy new year            

بیست و هفت سال! چه ترسی در جانم می‌کارد. باید نردبانی بر سر دیوار بگذارم. باید سعی کنم، باید بر خودم، بر احساساتم، بر این اشک‌های پشت پلک که چشم‌هایم را تار کرده‌اند غلبه کنم. باز این دو راهی هول‌آور! آخر اگر احساسات را مقید کنم آن وقت چطور این خط‌ها کاغذ را سیاه کنند!؟ نمی‌دانم. وای! این «نمی‌دانم» چه ترس مضاعفی در جانم می‌کارد. باید نردبانی بر‌سر دیوار بگذارم!

باز نامه روزگار ورق میخورد و من یک سال دیگر بزرگتر میشوم ˛ و روز ۱۰/۳/١٣٨٩ که مصادف با تولدم است را یک بار دیگر به یاد می آورم.

البته شاید کمی دیر شده برای نوشتن این متن چونکه من در این چند روزی که گذشته به نوراباد رفته بودم و امکان دسترسی به اینترنت فراهم نشد .

 



 
سلام
ساعت ۱٠:٤٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٢/۱٥  

سلاااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااام به تمامی دوستان..........

امروز با تمام تلاش در شبی که فردایش امتحان دارم توانستم برای خود وبلاگ بسازم و به کلیه دوستان سلامی گرم بدهم(و البته آرزوی موفقیت).